رودبار بستک در نیم نگاه

معرفی روستای رودبار / برنامه ها و ...

رودبار بستک در نیم نگاه

معرفی روستای رودبار / برنامه ها و ...

این روزها ...

این روزها ...

هوا چقدر آلوده شده ...

نگاه ها بیداد می کند از کینه ...

چه غمناک است ساز کودکانمان ...

اندکی بنگر ...

به دوران کودکیت...

آنگاه که تنها غممان ...

شکستن نوک مدادمان بود...

اشکمان چه معصومانه سرازیر میشد...

و با نگاه پر مهر...

معلممان غم بی معنا میشد...

و اما امروز ، مدار مهر چرخیده است...

آن هم حلقه ای بزرگ در حد 360 درجه ...

دیگر مهر معلمان بر دل کودکانمان نقشی ندارد...

نگاه پر مهر معلم ...

انگار چهره ای دیگر بر خود گرفته...

در نظر کودکمان ، آری اینگونه است ...

و این تصور را ، در گوشه ای از ذهنش دارد ...

که معلم ، معلم نیست!

به نظرتان اشکال از کیست؟

راه حل این بی مهری چیست؟

دیگر در دفتر کودک از نمره بیست!

انگار هیچ خبری نیست !

کاش کودک من ...

می توانست برود...

به روزهای دبستانی من ...

کاش کاش ...

مردمی در انتظار دکتر ...

درمانگاه رودبار به همت آقای ابراهیم خسروانی ساخته شد (خدا خیرش بده) و اینکه افراد زیادی زحمت کشیدن تا امکانات آوردن اینجا و به هر حال راه اندازی شد ...

چند سالی مردم مشکلی نداشتند و دکتر های زیادی در این درمانگاه خدمت کرده اند که جا دارد در اینجا از همه آنان تشکر و قدردانی کنیم ... دکتر تشکری ، دکتربیگدلی ، دکترعندلیبی ، دکترخورگویی و ... 

اما الان حدود 6 ماهه که دکتر نداریم ... بله درمانگاه رودبار 6 ماه است بدون دکتر همچنان باز است...

آقای رودباری و آقای مستمرد و خانم شیرزاد همچنان مشغول به خدمت به مردم هستند اما خبری از دکتر نشد که نشد...

آمبولانسی که آقای متولی زحمت کشیدن و خریداری کردن همچنان داره تو گاراژ درمانگاه خاک میخوره !

چندی پیش از آقای محمدطیب مستمرد پرسیدم : دکتر کی میاد؟

ایشان در جواب گفتند اول شهریور !

و الان از اول شهریور داریم به اول آذر نزدیک می شویم ... فصل سرماخوردگی و بیماری های ویژه کودکان ...

صبح ها که سر کار میرم (کنچی) سر جاده زنان و مردانی را می بینم که بچه های بیمارشان همراهشان است دریغ از یک وسیله نقلیه!

فقط یک مینی بوس بود اون هم مال آقای غلامی که  هفته ای یکی دوبار بیشتر بستک نمیره ...

ماشین دربست هم گیر نمیاد ، آخه همه رفتن کشاورزی به امید رزق بیشتر ...

مدیران محترم شهرستان ، مسئولین محترم رودبار به فکر یک دکتر باشید لطفاااااااااااا

خودتان وسیله نقلیه دارید و اگر بچتون مریض شد شب باشه یا روز میتونین ببرینش دکتر ، بقیه که ماشین ندارن چکار کنن؟

راهکار چیه آقایان مسئول؟؟؟؟؟؟ رای مردم رو بی پاسخ نذارین لطفا ...

درمانگاه دکتر میخواد چرا به فکرش نیستین؟

اگه به فکرش هستین پس چرا خبری از دکتر نیست؟؟

از مردم عزیز رودبار هم درخواست میشه اگه تمایل دارن 10 نفر با هم بریم شبکه بهداشت و داد و بیداد کنیم شاید نتیجه بده و دکتری برامون بفرستن ...

حکم خیر کردن اموال

عید قربان امسال هم مثل سال های قبل به همراه قربانی و توزیع گوشت بین مردم رودبار صورت گرفت.

دست کسانی که این کارو انجام میدن درد نکنه.واقعا ممنونیم و بایستی از خیرین و افرادی که در این کارها دست دارند تشکر ویژه ای داشته باشیم.

اما بعضی ها در روز عید قربان یا روزهای دیگر بنا به دلایل مختلف کارهای خیر انجام می دهند حالا کی؟ بماند.اسمشو نگیم ثوابش کم نمیشه بهتره...

به هر حال دستشون درد نکنه ان شاءلله خدا قبول کنه...

اما بعضی وقتا آدم حرفایی میشنوه که خیلی ناراحت کننده است. 

مثلا بعضیا گفتن من سال آینده برای مردم این روستا گوشت قربانی نمیدم امسال هم که دادم مجبور بودم و از این حرفا...

واقعا که!

مگه فکر کردی این کارو کردی برای مردم کردی؟(منظور قربانی کردنه)

نه خیر ، ثوابش گیر خودت میاد ...

حتی شاید اون گوشت های قربانی از طرف کس دیگه ای باشه و ایشون فقط یه واسطه بوده

به هر حال ... هر خانواده نیم کیلو گوشت گیرشون اومده که با یه حساب و کتاب سرانگشتی میشه تقریبا 12000 تومان.

حالا واقعا این گوشت ارزش منت گذاشتن سر مردم داشته؟!

کسی که چیزی به کسی بخشید منت سرش نمیذاره...

حرف و حدیث های تجزیه استان هرمزگان

چندی قبل مثل اینکه استاندار هرمزگان طی توافقاتی با بعضیا اومدن و یه قسمت از استان هرمزگان رو جدا کردند و دو دستی تقدیم مقامات استان فارس کردند...خوب به هر حال اون موقع کسی خیلی خبر نداشت و تو مجلس به تصویب رسیده و تا این چند روزه که صدای مردم در اومده که ما خاکمونو به کسی نمیدیم ...

واقعیت ماجرا رو ببینین...


یه انتقاد:

مسئولین محترم هرمزگان ، اون موقع که داشتن کار تجزیه و تحلیل این استان رو انجام میدادن و تو مجلس و سایر نهادهای حکومتی به تصویب می رسوندن شماها کجا بودین؟؟؟ بله با شما نمایندگان هرمزگان هستیم ...

اما همینکه صدای مردم در اومده حالا دارین برای خودتون از حق و حقوق این مردم حرف می زنید؟

اگر مردم نمی اومدن تو خیابونا آیا شما اعتراضی داشتید؟؟

بعد این همه سر و صدای مردم هرمزگان ، نماینده های هرمزگان پا شدن و مصوبه فوق رو محکوم کردن... عجب ...

الحمدولله مصوبه فوق که قرار شد قسمتی از هرمزگان به فارس بدن رو فعلا در حالت تعویق گذاشتن امیدواریم که دیگه از این اتفاقای عجیب و غریب نیفته...

ان شاءلله

عجب دنیاییست...


عجب دنیاییست,

آواز که سروده شد هرکس ساز خود را نواخت...

بیچاره من که ساز سکوتی را کوک کرده بودم

سکوتی که طناب دار را برایم بافته

آنهم به جرم توهین به مقدسات,

برای محبت به کافران,

برای آنکه در تاریکی صبح خیره به حماقتشان نگریستم...

_آنزمان که این جمله را به کسی گفتم همچون آهنی گداخته بر من غرید و گفت:

جمله بهر چه کس خواندی؟؟؟

نیشخندی زدم و گفتم:

این متن متعلق به کسی باشد که با شنیدنش بی تامل برافروخته شود

بی آنکه اندیشه کند برای سبب موجودیت چنین نگرشی...

_نالانم از جماعتی که مسوول آن بودند تا

از بدو بلوغ نارس

نطفه عشق را همواره عقیم بپرورانم

تا در روزهای دراز آینده نگهبان آنان بوده

بدون دلیلی برای سرباز زدن از حفاظتی که بر من واجب مقدر نشده...

٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪

همیشه چیزایی که از دیگران میفهمیم آنچه که انها میخواستند بوده

وگرنه هیچ وقت نمیفهمیدیم از درونشان که چه بوده,

مخصوصا هرچه ساده تر و روراست تر به روزگار بی اعتنا بوده باشیم...

٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪

یاد پدر

یاد پدر

پدرم اینجوری بود وقتی من:

4 ساله که بودم فکر میکردم پدرم هر کاری رو میتونه انجام بده

5 ساله که بودم فکر می کردم پدرم خیلی چیزها رو میدونه

6 ساله که بودم فکر میکردم پدرم از همه پدرها باهوشتره

8 ساله که شدم ، گفتم پدرم همه چیز رو هم نمیدونه

10 ساله که شدم با خودم گفتم ، اون موقع ها که پدرم بچه بود همه چیز با حالا کاملا فرق داشت

12 ساله که شدم گفتم، خوب طبیعیه پدر هیچی در این مورد نمی دونه ...دیگه پیرتر از اونه که بچگی هاش یادش بیاد

14 ساله که شدم گفتم: زیاد حرفهای پدرمو تحویل نگیرم ، اون خیلی امله

16 ساله که شدم دیدم خیلی نصیحت می کنه ، گفتم باز اون گوش مفتی گیر آورده

18 ساله که شدم ،وای باز به من گیر داده .به رفتار و گفتار و لباس پوشیدنم. همینطور بیخودی به آدم گیر میده عجب روزگاریه

21 ساله که بودم پناه بر خدا بابا به طور مایوس کننده ای از رده خارجه

25 ساله که شدم دیدم باید ازش بپرسم ، زیرا پدر چیزهای کمی درباره این موضوع میدونه زیاد با این قضیه سروکار داشته

30 ساله که بودم به خودم گفتم بد نیست از پدر بپرسم نظرش درباره این موضوع چیه . هرچی باشه چند تا پیراهن بیشتر از ما پاره کرده و خیلی تجربه داره

40 ساله که شدم مونده بودم پدر چطوری از پس این همه کار برمیاد؟چقدر عاقله ، چقدر تجربه داره

50 ساله که شدم حاضر بودم همه چیزم رو بدم که پدر برگرده تا من بتونم باهاش درباره همه چیز حرف بزنم ، اما افسوس که قدرشو ندونستم،خیلی چیزها میشد ازش یاد گرفت.